تبليغاتX
اوفلیا
 
اوفلیا
 
 
 
چند روز پیش سر یه سری از جریانات از عالم و آدم شاکی و دلگیر بودم، قرآن برداشتم و گفتم: مگه تو نبودی که دست و پام بستی؟ مگه تو نبودی که بام معامله کردی؟ ... راحتم کن و بگو!

بعد قرآن باز کردم، سوره ی احزاب اومد، آیه چهارش اینجوری شروع می شه: (( و خداوند در درون یک مرد دو قلب قرار نداده است...))، انگار یه چیزی اومده بود تو قلبم، کتابو بستم و نوشتم: خدا خیلی بزرگه! همینکه صلاحمو می خواد بهم اعتماد به نفس می ده،خدا دوستم داره که به اینجا رسیدم....

اسم این کار اینجوری انتخاب شد       ۱۵/ فروردین/.....

(( و خداوند در درون یک مرد دو قلب قرار نداده است...))

                                                                 به میثاق

                                                                 که بیشتر این سطر ها را قبل از نوشتن میدانست

                                                                 به داریوش اقبالی/برای شام مهتاب

                                                                 به دوستانم/ که شانه های گریه ام بودند

                                                                 وتو

                                                                 که از همه ی این روز ها سیاه تری...

۱.

من از ساحل ها انتظار بیشتری داشتم

ومی خواستم/ میان آبگیر های بزرگ زمین آرام بگیرم

گمان می کردم

ما هم/ مثل همه ی خوشبخت های دنیا/ دو تا باشیم

یکی به فکر مزرعه های سر خورده

من هم برای نیامدن بهار/ نماز باران می خواندم!

نوشته بود: هر کس بیشتر دوستم دارد خلاصم کند!

دست دادم و گفتم دوستت دارم و خلاص!

و راه ها

با دو دهان موازی باز/ ادامه می دادند....

هی گریه کردیم و

دروغ شنیدیم و

مردیم و

اتوبوس ها هنوز/ دو دست برای دوری مان داشتند.

 

به خودم گفته بودم: من اینجا هستم/ کنار این کوه/

آغوشم هنوز مثل روز های بچگی گندمی ست

و از نوشتن این سطر ها هم بغضم نمی گیرد

شب ها/ این شب ها که زندگی ام را دراز می کشم

به دست هایم نیاز دارم

به گردنم/ تاوان زخم خورده ی سینه های بلند

در دلم/ روسری سیاه مادری

                       که نیازش/ مرا به خانه بر می گرداند...

این شب ها که زندگی ام را دراز می کشم،

برای نماز های صبح

تو ساعت کوک می کنی/ من تا اذان می لرزم و

عدالت این روز ها را می نویسم

راه ها هنوز

با دو دهان موازی باز ادامه می دادند

«»

می دانست ریاضی دوست دارم

تقویم خرید و گفت بشمار!

به جای من بشمار!

به جای کوه بشمار!

به جای سینه های بلند....

به جای قطار های به جنوب....

خسته ام/ خسته ام/...آه خسته ام

آنقدر که/ ابر و باد و مه و...

می بینی؟/ همیشه از چشم های من به تو می رسیم!

تو/ که می دانی

من از لمس دنیای بی دست های تو /می ترسم

پس

با کوه های برهنه/ نباش!

با بغض پنجره های بی تن/ بنویس!

با پیرهن سیاه این روز ها/ بلرز!

                                  من که خواهری جز تو ندارم!

بگذار تقدیر/سال های طولانی تری تحویلم داده باشد

صبح/ بعد از ظهر/ساعت یازده این شب ها/

وقتی تو در خانه نیستی

نه کوچه بوی تسبیح می دهد

نه سیگار ها آرامم می کنند

عقربه ها هم فقط از روی دست زمین می چرخند!

«»

می نویسم: خواهرم!

و راه ها چنان کوه های تو را پیدا نمی کنند

که انگار نمی شناسمت

انگارتلفن ها/ مشغول خواستنت نیستند،

باید خط های تازه ای برای نبودنت جستجو کنم، وقتی،

جایت/ روی تمام صندلی های این پارک لعنتی خالی ست....

«»

روز هایم را از تقویمش برداشتم و گفتم:

دوستت دارم و خلاص!

 

۲.

مرگ!

مرگ!

مرگ!

مرگ!

بهترین واژه ی این روز هایم باش!


پا نوشت ۱ :این نامه ابدآ بداهه نبود

پا نوشت ۲:این متن آخرین نوشت امسال بود

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:54  توسط سعید عبدی لیرک  | 
شعری از هم پیراهن این روزهایم میثاق بوالحسنی

پیشکش به همه ی اونایی که می خواستن بمیرن و مردن:

 میثاق - هم پیراهن این روزها

بذار رویاتو بردارم، بذار این سفره خالی شه

هواتو از سرم بنداز ، بذار اسمت خیالی شه

تنت رو هرکجایی کن چشامو خوب می بندم

خودت رو دست مالی کن، بذار حالی به حالی شه

چشامو خوب می بندم، سرم رو سفت می گیرم

بذار کوهِ دماوندت نصیب ِ لا اُبالی شه

 

به من ربطی نداری تو

بذار این سایه ها گم شن

لبات از روی لبهام و

چشات از چشمم افتادن

 

بذار بی تو یه شب خوابید، بذار دور پتو پیچید

هنوز اونجا یه جایی هست که از گرما بشه لرزید

بذار از این بلندی ها فقط یک لحظه چشم پوشید

چقدر خوبه تو رو نشنید، چقدر خوبه به تو خندید

چقدر خوبه که بعد از تو تنم در گیر چیزی نیست

که دیوار ِ کنار ِ تخت، به دیوار ِ تنم چسبید

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 21:58  توسط سعید عبدی لیرک  | 
من می خوام دوباره زندگی کنم

کسایی که ادعا می کنن دوستم دارن، اگه واقعآ واقعآ دوستم دارن، بذارن دوباره زندگی کنم...

و اما یه شعر!

.... بی خیال!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:36  توسط سعید عبدی لیرک  | 
هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری

من اون ماه و دادم به تو یادگاری.....

مطمئنم وقتی آدم می خواد بمیره، درست وقتی که مطمئنی همه چی تموم شده ولی هنوز می تونی دعا کنی... اگه من باشم از خدا می خوام به جای بهشتی که هیچ ذهنیتی ازش ندارم بهم گوشامو برگردونه با یه عالمه از آهنگای داریوش اقبالی...  خواننده ی عجیبیه.. حس می کنی خیلی از چیزایی رو که می فهمی رو می فهمه...  بی خیال!

(هیشکی نظر نده حتا ضمیر دوم شخص دیگه غایب!!)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:48  توسط سعید عبدی لیرک  | 
بعضی وقتا آدم مجبوره به عزیز ترین آدمای دور و برش بگه دروغ!

در واقع از روی غریزه واسه کسب چیزایی که خودتم می دونی برا ی تو نیست. مثلآ می گی لرزیدن دست چپ مقطعیه یا اینکه وقتی یه موسیقی درد گوش می کنی باید بخندی یا حداقل واسه کسی که نیست گریه نکنی....!

یه روز با یه سطر از رویایی گریه کردم بدون اینکه حتا معنیشو بدونم، می دونم باورش سخته.. نوشته بود (( آ...آه... صدای درد می آید)). به خودم گفتم چته؟ واسه چی داری گریه می کنی؟ واسه کی داری گریه می کنی؟... یه حس همزاد پنداری عجیب!!

یه روز وقتی حامد نوشت: شده ای مثل دود این سیگار/ کافی ست در را باز کنم...  خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم. آدم بدون اینکه بخواد-بعضی وقتا- مجبوره چون دروغ میگه!!

خلاصه زمین اینقد می چرخه که هیچی عوض نمی شه. اونی که نیست، اونی که قبلآ نبود، اونی که بعدآ نیست...

(هیشکی نظر نده حتا ضمیر دوم شخص غایب!!)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:43  توسط سعید عبدی لیرک  | 
تیرگی

رخت هایش را

با نقاشی های تازه تری

                             می بست،

شبی که آفتابی شده بودم

میان دو کوه

که پیراهنت را

مغرور کرده اند!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:47  توسط سعید عبدی لیرک  | 
سلام

همین روزاست که یکی بیاد و دنیامونو به آتیش بکشه

مواظب دستاتون باشید

من الان چند ساله به این نتیجه رسیدم شما هم سعی کنید به این نتیجه برسید تا بیاد.. بکشه... بمیره... بخندیم..... به خدا خیلی ساده ست میگید نه؟....نگید نه!....

ببخشید که نمی فهمید در مورد چی حرف می زنم

خداحافظ

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:6  توسط سعید عبدی لیرک  | 

و تا انگشتان مردی

حلقه های دامنش را پوشید

چیزی در من چرخید

و دنیا زیر دکمه های پیراهنم قفل شد

 

شدم آخرین باری

که یک پنجره می توانست نگاهم کند،

بلندم کند،

بالا بلندم کند،

با سایه ام شاخ شوم برای زمین

که بخندی!

به دختری که دستهایش را دایره می زند

به کمر گرم دنیا

و البته دنیا!

 

من همیشه سعی کرده ام

باد های دنیا را تکان دهم

تا ابرویی از میانشان بریزد

و با صدای بعد

دختری میان حلقه حلقه ی دستانش

گریه ی مان کند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:54  توسط سعید عبدی لیرک  | 
 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 15:24  توسط سعید عبدی لیرک  | 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:12  توسط سعید عبدی لیرک  | 
 
  بالا